تبليغاتX
قاصدک

به یاد شهید آوینی

هر شهيدي كربلائي دارد

خاك آن كربلا ........... تشنه خون اوست

و زمان انتظار مي كشد

تا پاي آن شهيد بدان كربلا رسد

و آنگاه ......... خون شهيد ، جاذبه خاك را خواهد شكست و ظلمت را خواهد دريد

و معبري از نور خواهد گشود

و روح اش را از آن ، به سفري خواهد برد كه كه براي پيمودن آن

هيچ راهي به جز شهادت وجود ندارد ..........

شهيد آويني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:27  توسط محمد پورابراهيمي | 

آمدم سر قرارعاشقی

سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوري از وجودتان را دريابم تا چشمانم بيدار شود

كجا رفته ايد؟! خوبان خدادوست كجا رفته ايد؟!

کجایید غريبان شهرکه روزها و شب ها فرازها را «صابر» بوديد و «نشيب»ها را شاکر .

زمزمه دعايتان با نغمه قران و توسل آميخته بود

و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.

به جستجوي شما آمده ام حماسه سازان حماسه سرخ جبهه ها .

این روزها كمتر كسي از روزهاي خوب شما مي گويد

از سكوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه.

كمتر كسي قصه هاي عاشقانه و صادقانه تان را مي گويد

كمتر از نگاه پرعاطفه و حرف هاي عاشقانه مي گويند

كمتر لحظه هاي سبز شمارا روايت مي كنند كمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي شنویم

آري!

من آشناي غزل هاي خاطرات شمايم

گاهي در دلم سوگواره  برپا مي شود

گاهي دلم براي صداي خمپاره ها مي تپد دلم براي نخل هاي سوخته مي سوزد و آهسته
 و بي صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي كند

و به ياد شما آواي غريبي سر مي دهم

و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي گريم

و به ياد شما، دوباره  جان مي گيرم

من، از شما جدا مانده ام

نشانه غربت شمارا از زمان و زمانه ديده ام

من، حديث حادثه ها را شنيده ام.

روزگار، نه  ، زمانه، نه

زمان، زمان غريبي است

غربت ياد شهيد غيرت هاي رفته به باد را زنده نمي كند،

غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي كند،

غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله ها را هويدا نمي كند،

غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي كند

وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله ور نمي كند.

آري، زمان زمان غريبي است حصار غربت ما نمي شكند.

قرارهاي امروزي  آواي بي قراران را از يادها برده است،

ترانه هاي امروزي  ترانه ي دلنواز باران جبهه ها را از بين برده است.

آواي باران به گوشمان نمي رسد

عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.

چشم هاي غرق به مال چشم هاي فانوسي آن روزها رااز ياد برده است

لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش كرده است

 

آسمان سينه هامان از آواي غربت ياران بغض ابر گرفته است

كجائيد؟!

اي لبهاي خاموش تا با صداي آشناي خود

برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را

قصه شوق پرواز را

باور كنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا، شده ام

و از زيباييهاي شما فاصله گرفته ام

من، اسير مرداب هاي تباهي ام

طوفان حوادث در اين زمانه غربت از شما جدايم كرده است.

با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي گردم

 از روي يك نيازو براي فهميدن يك راز بيشتر،

دلم مي خواهد  حديث ياران بي مزارتان، حديث گردان هاي گمنام و قصه سحرگاه هاي اعزام را دوباره بشنوم چشمانم به دنبال چشم هاي باراني شما مي گردد

و دل آواره ام دنبال دل هاي آسمان وار طوفاني شما مي گردد

آري! نگاهم از نگاه هاي آلوده بسياري بيزار است؛

من، به دنبال نشان سرخ شمايم

و از نسيم ها، مي پرسم.

من غمي بزرگ را در دل تسلي مي دهم؛

غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.

زمانه مي خواهد كه، من بي غم و درد باشم

 زمانه مي خواهد كه راحت تن فراهم كنم و روح سرگشته را رها سازم .

اما من نمي توانم  لب فرو بندم

پيام خون شما را باید شنید و فهمید

خدا كند، شور جانبازي هاي شما،

نگذارد زمزمه هاي ناپاك نامردان را نظاره كنم.

نگاه هاي ناپاك،  چشم هاي بسياري را فريفته خود مي كنند و فريب مي دهند

و به خواب غفلت مي برند گويي آغاز خواب هاي خوش فرا رسيده است.

خدا كند كه روح بلندتان هميشه، مرا مدد كند.

بگذار حرف هايم، در دل بماند

وعقده هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم

و زخم نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم.

آري! بگذارهر از گاهي شميم نام پاكت را بشنوم

و يادت رادر دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:4  توسط محمد پورابراهيمي | 

 دستم به دامانت! همين دستي كه       خاليست                                             

مي‌آيم آنجا، اينطرفها خشكسالي‌ست

دستم به دامانت، دلم دنبال باران

باران خوب سرزمينهاي شمالي‌ست

! قرن غم است و قرن آتش، قلب... آهن

 ديگر بندرت قلب آدمها سفالي‌ست

آثاري از لبخند بر آئينه‌ها نيست

اينها فقط در داستانهاي خيالي است

با گوشة چشمي ضمانت كن دلم را

آهوي من در دام بيرحم شغالي‌ست

آزاد كن، آزاد  باشم. قاصدك وار

 حال كبوترهايت آقا، خوب حاليست

نزديك شد باران، هوا ابريست... آن مرد

 حس مي‌كنم در اين هوا... دراين حوالي ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:54  توسط محمد پورابراهيمي | 

  

سنگر ، پلاك ، اسلحه ، پوتين پاي او

پيچيده در تمام كوه صداي او

سجاده اي رنگ افق رنگ لاله ها

پهن است روبه روي شهادت براي او

تسبيح ، عطرجبهه و سربند يا حسين

اشك ، استغاثه ، ندبه ، دل با صفاي او

تكبير ، شور و حال شهادت ، خدا بهشت

مي شد خلاصه نام وفا در وفاي او
عاشق تر از هميشه به پرواز بي غرور

تركش ، گلوله ، سينه بي ادعاي او.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:1  توسط محمد پورابراهيمي | 
قصه گويم از كدامين دردها

                   چهره شويم از كدامين گردها

                                                صد نيستان ناله دارد ناي ما

                                                                     ساز تنهايي بود آواي ما

                 كاروان رفته است و ما جا مانده ايم

                                       در ميان جمع تنها مانده ايم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:59  توسط محمد پورابراهيمي | 

 

هویزه شهر دانشگاه عشق است

 

هويزه  ، عاشوراي كربلاي ايران ، و حسين علم الهدي

                      و ياراني كه به بلاي كرب و بلا آزموده شدند.

هويزه هنوز يارانش را چون گوهر ناب در سينه جاي داده است.

          هويزه را بايد حس كرد ، تعمق كرد ، ادراك كرد

هويزه بين عقل و عشق درگير است . هنوز هم وقتي به آنجا مي رسي به مناظره اين دو

گوش مي دهي و در نهايت.... عشق است كه پيروز مي شود...

 اينجا مي توان فهميد كه ايستادن در برابر مرگي سرخ ،

              تصور شمشيرهاي آخته و لگدمال شدن توسط اسبهای ظلم و فتنه

 و حفظ يقين قلبي به امامي كه چون خورشيد حقانيت او هويداست كار آساني نيست.

شور حسيني مي خواهد و تابي زينبي

 و تو كه در عصر غيبت زندگي مي كني آيا صداي ياري امام عشقت را مي شنوي ؟

آيا توان همسنگريش را داري؟!!!!!

                                                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:58  توسط محمد پورابراهيمي | 

هرچند كه از آینه بی‌رنگ‌تر است
از خاطر غنچه‌ها دلم تنگ‌تر است
بشكن دل بینوای ما را ای عشق
این ساز شكسته‌اش خوش‌آهنگ‌تر است


هنگامي كه تمام دلبستگي ها را ترك مي كني و همه آن چيزي كه دوستش داري و تعلق خاطري نسبت به آنها داري رها مي كني و هياهوهايي كه همه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر آن چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت و تنها با خودت خلوت مي كني فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي آوري و اين همان است كه نام غربت بر آن نهاده ايم، غربت از همه زنجيرهاي دست و پاگير و مانع رسيدن به درون و قربت رسيدن به درون.

                                     

و اكنون بعد از گذشت سالها مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم تنگ فنا گذشت و

در انتهاي جاده عاشقي در غروب شلمچه نظارگر آخرين تشعشعات نوراني خورشيد بود
 و چشم دوخت به
سرخي افق كه يادآور غروب خونين ياران به آسمان رفته است
كه سرخ سرخ در دل آسمان آبي به پرواز در آمدند،
آنگاه بغض جمع
شده در شهر آلوده را با حبابهاي روان اشك
به روي خاك داغ شلمچه بريزي ......

انگار همان دیروز بود که آرام و بی‌تکلف، ساده و بی‌ادعا، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه‌وارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که:

تکلیف عشق را نمی‌توان با ادعا روشن کرد

شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید:

باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب، از خاکریزهای آغشته به خون فکه، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه‌های شبانه به گوش می‌رسد!

و سالهاست که شمیم عاشورائیان ، ما را نیز کربلایی کرده است.

 آه شلمچه چقدر بوي حضرت زهرا ( س ) مي دهد بوي گمنامي

بوي غربت بوي غريبي ........بوي عطر ياس ....

اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان  .....

 باران مي آيد

دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ...... بخوان ....

                                         

بخوان به نام رهایی !

بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !

بخوان به نام ساقه ی امید در پهن دشت یاس !

بخوان به نام خالق خورشید !

به نام نامی عشق !

به اسم اعظم معشوق !

بخوان به نام نامی توحید !

بخوان براي رسيدن به نور !

" شهيدان عين حضور و شهودند "

  و… تو را در مي يابند…

   بخوان براي رسيدن به نور ......... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:50  توسط محمد پورابراهيمي | 

شهدا شرمنده ايم

 راه باز است ، معبر ها همه پاك شده اند ،لابلاي سيم خاردارها ،

پلاك ها چشمك مي زنند و شهدا هنوز ايستاده اند

 و با سر انگشت وفا ، نقطه رهايي را نشان مي دهند .

خط هنوز شكسته نشده است ،

كوله پشتي بسيجي ها لب خاكريز نشسته است .

فرمانده فرياد مي زند :

سنگر بكن اي برادر ، امروز هم جنگ است

                   امروز اما قلمها ، سرنيزه هاي تفنگ است

امروز ميدان معنا ، خود عرصهء كارزار است

                  هر وا‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژه اي يك گلوله ، هر جمله يك تفنگ است 

 قلم هايي به عدد اراده ها

بايد دست به كار شد . اينجا مجنون است ، جزيره عاشقان .

 صداي فرمانده از

لابه لاي نيزارها تا اعماق تاريخ مي رسد :

« اگر مانديد ، بنويسيد ، حقانيت و مظلوميت اين بچه ها را »

جا مانده......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:46  توسط محمد پورابراهيمي | 

قصه ، قصه سوختن پروانه هاست

پروانه هاي گمنامي كه هيچ كس از عشقشان خبردار نشد

پروانه هايي كه با بالهاي سوخته وظيفه ماندن در قفس دنيا به آنان محول شد تا راوی زنده پروانگان شیدا بالي باشند كه در گلستان آتش بال گشودند تا

راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بيابند

 چرا كه سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند. آنكه آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش

بگشاید؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

  

و اما بعــد!!!!!!

صداي خس‌خس و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند.

مگر مي‌شود گل را نديد؛ گلها حتي اگر پرپر شوند، بوي عطرشان در آسمان خاكستري و تيره‌رنگ شهر هم مي‌پيچد.

                  كافيست كمي از خودت دور و به آنها نزديك شوي.

جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگی هست و نه خطری
حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف می كنند

می خواهم از دلتنگی ها بگويم... از ا ديگران كه می گويند اشكالی ندارد اگر یـارو دو پا و يك دست ندارد و یا شیمیائی شده  ویـا چشمنانش دیـگر فقط خدا را میبینـد...

در عوض خــــــــــورد و بــــــــــــــرد....

اينكه اگر جايی بروی و مثل همه مردم عادی براي مسئله ای اعتراض كنی،
 تنها جوابی كه می شنوی اين است؛ چه خبرتان است، فكر كرديد حالا چون جانباز هستيد، هر چه بگوييد بايد در اسرع وقت انجام شود....

و غم از دلش شعله می گيرد و ….

دلهائی که همه بوی یاس مي دهد و به رنگ لاله است و به وسـعت همه دریا ها

دلهای شما هنوز زنده است هنوز بوی خودتان را میدهد......

خوب زندگی کردن خود نعمتی است که حضرت پروردگار برای بندگان خوبش به امانت میگذارد که بودن خود امانتی است که باید در حفظش بکوشیم...اما مرگ خوب و بزرگ و ماندنی را برای هر کس تقدیر نیست...

خوب به خاک افتادن پرواز بلندی است که بالهای آسمانی میخواهد...

 

و تو ای دوست من که اینها را خواندی نگاه کن به آسمان!!

هر زخم  آنهاا ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند.. ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:38  توسط محمد پورابراهيمي | 

سالهاست از آن دوران جنگ مي گذرد و هر روز از شهدا دورتر و دورتر

 مي شويم .

 البته گه گاهي چنين يادي  مي شود و

 احتمالا قطره اي هم اشك ريخته مي شود ،

 اما در واقع هنوز نمي دانيم آنها اميد به چه كساني داشتند و

 بخاطر كدام انديشه و هدف رفتند ...

شهدا

 

آيا به همين زودي بايد پلاكهاي غبار گرفته ،

مفقودالجسدهايمان از گردن غيرت فرو افتد ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:36  توسط محمد پورابراهيمي | 

قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست

 
و با هواي ابري پاييزان


و با مرغي كه به ناچار براي ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند.


ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد


و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه هاي داغ ديده


غم فراغمان اگر چه بسيار است اما...


وسعت يادمان هر روز بيشتر و بيشتر...


ما ،‌   شهيدانيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:34  توسط محمد پورابراهيمي | 

و مجنون...

سلام بر بياباني كه معراج  مجنون هاي دوره آخرالزمان شد

و از ميان اين همه دام و دانه دنيا معبري به سوي آسمان باز كردند

سلام بر مجنون هايي كه به آب و آتش زدند

سلام بر مجنون هايي كه هنوز هم بيابان عاشقي را رها نكرده اند
 و با ليلي خويش رازها دارند

سلام علي آل ياسين .........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:29  توسط محمد پورابراهيمي | 

خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن وبه دروغ

فرياد زدن که زندگي شيرين است

خداوندا تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه داري شكسته قلب من جانا به عهد خود وفا كن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:2  توسط محمد پورابراهيمي | 
 
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اينکه بفهمم چه کسي برايم لالايي گفته،  
عميق ترين خواب دنيا را داشتم.وصبح ها با خميازه وعشوه اي کودکانه،
 بعد از همه از خواب برمي خواستم.
اي کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم
 و داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند.
اي کاش کودک بودم ، تا عروسکهايم را در اختيار مي گرفتم و
 هر گونه  که دوست دارم با آنها بازي مي کردم و هيچ وقت عروسک هيچ کس نمي شدم
اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.
اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم،
 نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. 
اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو
،
همه چيز را فراموش مي کردم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:52  توسط محمد پورابراهيمي | 

آخـــر ِ قـــصـــه

خــنــده ات طـرح لـطـيـفـيست كه ديدن دارد
نــــاز ِ مـــعـــشـــوق دل آزار خـــــريـــدن دارد

فــارغ از گــله و گــرگ است شباني عـاشق
چـشـم سـبـز تـو چه دشتيست! دويدن دارد

شـاخـه اي از ســر ديـــوار بـه بـيـرون جسته
بوسه ات ميوه ي سرخيست كه چيدن دارد

عـشـق بـودي وَ بـه انـديـشـه سـرايت كردي
قـــــلــب بــا ديــدن تــو شـــور تــپــيـدن دارد

وصــل تـو خـواب و خـيـال است ولي بـاور كن
عـاشـقـي بـي سـر و پــا عـزم رســيدن دارد

عــمــق تــو دره ي ژرفــيـست مـرا مي خواند
كـسـي از بــيــن خـــودم قـــصـــد پـريدن دارد

اول قــصـه ي هـر عـشق كـمي تـكـراريست!
آخـــر ِ قـــصـــه ي فــــرهـــــاد شـنيدن دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:39  توسط محمد پورابراهيمي | 

چشم چشم دو ابرو

دماغ ودهن يه گردو

گوش گوش

يه تركش شده اونجا فراموش

چوب چوب يه گردن

بعدش يه گردي پهن

دست دست يكيش هست

اون يكي رو دادش پس

پاپا جا گذاشت

اونو رو مين جا گذاشت

صبر صبر مادرم

چشماش پر از اشرفي

روز روز همون روز

اون روز خواستگاري

قلب قلب دوتا قلب

پيوندتان مبارك

اين رو نوشت اقاجون

رو كادو يادگاري

ناز ناز يه دختر

عزيز دل پدر

بغض بغض غمگينه

انگار گلوش سنگينه

بابا كه داشت اب مي داد

چي شد كه رفتش به خواب

صبح صبح بيدار شو

منم بيام توي خواب؟

بابا بيا بچه ها ميگن بابا نداري

اخه همش مامان رو تو مدرسه مياري

خوب خوب داداشم

محمود من فداش شم

ميگه خواهر كوچولو

جون داداش محمودت

بونه نگير به بابا

قد مامان شده تا

جنگ جنگ يه فرصت

يه فرصت بي منت

عشق عشق بسيجي

مهموني با آرپي جي

داد داد يعني چي

فرياد صاحبخونه

زود زود كرايه

اسباب ها توي كوچه

رفت رفت پركشيد

سارا تو خواب جيغ كشيد

مشق مشق بچه ها

همه برگه ها بالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:47  توسط محمد پورابراهيمي | 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد، نیامدی

خلیل اتشین سخن،تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی

تمام طول هفته را با انتظار جمعه ام

دوباره صبح ،ظهر ،نه غروب شد نیامدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:44  توسط محمد پورابراهيمي | 
 

قصه ، قصه سوختن پروانه هاست

پروانه هاي گمنامي كه هيچ كس از عشقشان خبردار نشد

پروانه هايي كه با بالهاي سوخته وظيفه ماندن در قفس دنيا به آنان محول شد تا راوی زنده پروانگان شیدا بالي باشند كه در گلستان آتش بال گشودند تا

راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بيابند

 چرا كه سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند. آنكه آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش

بگشاید؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

  

و اما بعــد!!!!!!

صداي خس‌خس و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند.

مگر مي‌شود گل را نديد؛ گلها حتي اگر پرپر شوند، بوي عطرشان در آسمان خاكستري و تيره‌رنگ شهر هم مي‌پيچد.

                  كافيست كمي از خودت دور و به آنها نزديك شوي.

جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگی هست و نه خطری
حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف می كنند

می خواهم از دلتنگی ها بگويم... از ا ديگران كه می گويند اشكالی ندارد اگر یـارو دو پا و يك دست ندارد و یا شیمیائی شده  ویـا چشمنانش دیـگر فقط خدا را میبینـد...

در عوض خــــــــــورد و بــــــــــــــرد....

اينكه اگر جايی بروی و مثل همه مردم عادی براي مسئله ای اعتراض كنی،
 تنها جوابی كه می شنوی اين است؛ چه خبرتان است، فكر كرديد حالا چون جانباز هستيد، هر چه بگوييد بايد در اسرع وقت انجام شود....

و غم از دلش شعله می گيرد و ….

دلهائی که همه بوی یاس مي دهد و به رنگ لاله است و به وسـعت همه دریا ها

دلهای شما هنوز زنده است هنوز بوی خودتان را میدهد......

خوب زندگی کردن خود نعمتی است که حضرت پروردگار برای بندگان خوبش به امانت میگذارد که بودن خود امانتی است که باید در حفظش بکوشیم...اما مرگ خوب و بزرگ و ماندنی را برای هر کس تقدیر نیست...

خوب به خاک افتادن پرواز بلندی است که بالهای آسمانی میخواهد...

 

و تو ای دوست من که اینها را خواندی نگاه کن به آسمان!!

هر زخم  آنهاا ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند.. ..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط محمد پورابراهيمي | 

 

نمي دانم چرا همه ما نيامدن را به شما نسبت مي دهيم

و اين در حالي است كه شما مدت هاست كه آمده ايد

و اين مائيم كه نيامده ايم !!

ساعت عاشقي و ساحت بندگي

مجال ماندن نيست

و تمناي پريدن است

آسمان به تو مي نگرد

كسي در آستانه قلبت پروازي را از تو طلب مي كند

قلبت سلامش مي كند

سلام ما بر تو اي حجت خدا و راهنماي بندگاه به مقصد الهي

سلام ما بر تو اي دعوت كننده خلق به سوي خدا

همه مي سوزند كه بسازند

اما من مي سازم كه بسوزم

آسمان افراشته حاضرم ، كوير مرده دلم ، سخت تشنه است

لبانش ترك برداشته است

و خارهايش پاي جان را مي آزارد

اما تو !

تو كه گفتي بندگي كن تا بالهايت مجال پريدن به تو دهد

تا هواي سوزان كوير ابري شود

گفتي بندگي كن تا خنكاي ابري آسمان ، چشمان خسته ات را نياز بخشد

گفتي بندگي كن تا گوش جانت صداي رعد و برق را بشنود

چه خوشايند است كه تو ابر باشي تا كوير تشنه پاسخي كريمانه دريافت كرده باشند .........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:49  توسط محمد پورابراهيمي | 

 

 ولى براى جز تو، شعر گفتن نمى‏دانم.

قافيه‏هاى من ، همه در آغاز بيت مى‏آيند ، و وزن و عروض از شعر من گريزانند.

آيا قامت موزون تو، چنين شعر مرا بى وزن كرده است؟

آيا ايهام حافظ، به موى تو دست ‏يافت؟ ملاحت مثنوى را با روى تو چه كار؟

حماسه ذوالفقار، چه شاهنامه‏ها كه در غبار كارزار تو مى‏رقصاند!

هرمضمون كه شاعران به ذوق مى‏آرايند ، حكايتى ازبهشت ‏روى ‏توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 18:24  توسط محمد پورابراهيمي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

برای شادی روح شهدا صلوات

پای پوش خود بودن و خودبینی را از پا در آور .

اینجاسرزمین مقدس آنان است که رو به بی سو دارند.

عقابانی که در میان عرش و فرش به جانب بی جانبی در پروازند

پیوندهای روزانه
درنگ
راهیان نور
دانلود مداحی
عاشقان عباس
عمو عباس
عاشوراییان
یاقوت
پرستار کودکان
اطلاعات پزشکی
چهار دیواری من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
پیوندها
مجله پزشکی
یاقوت
مجله پزشکی 2
با ما
تصاوير زنده از كربلا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM